خرید بک لینک

ذکر امروز را 100 مرتبه بگویید

بنده فراموشکار
من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم
مرا تنبیه نکرد . می توانست ، اما رسوایم نساخت و مرا مورد
قضاوت قرار نداد . هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای
آوردم پذیرفت . هر چه خواستم عطا کرد
و هرگاه خواندمش حاضر شد .
اما من ! هرگز حرف خدا را باور نکردم ، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم . چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز ،
تا صدای خدا را نشنوم . من از خدا گریختم بی خبر از آن که
خدا با من و در من بود .
می خواستم کاخ آرزو هایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم
نه آن گونه که خدا می خواهد . به همین دلیل اغلب ساخته هایم
ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم .
من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس
کمک خواستم . اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس
یاریـم نکرد . دانستم که نابودی ام حتمی است .
با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی ،
اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم
هر چه بگویی همان را انجام دهم . خدایا ! نجاتم بده
که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا
و پیمان شکنی ها و نفاق آدمهاشکست .
در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد
و مرا پذیرفت . نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد .
از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم .
گفتم : خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم ؟.

.
.

خدا گفت : هیچ ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن
و بدان در همه حال در کنار تو هستم ...
گفتم : خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم .
سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام
ادامه دادم . اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست
می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد .
از درون خوشحال نبودم .
نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم .
از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزو های زندگی ام
از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم .
با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی
درخواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند
و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم .
پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اینکه وجودش
را کاملاً فراموش کردم . در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از
رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم .
عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که
پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند
و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند .
اما عده ای دیگر که جز سنگ های طلایی قصرم چیزی
نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند .
در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند
پس از بردن بهره های خود
از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند .
همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان
و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم .
آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم .
هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم . من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم .
قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود .
گفتم : خدایا ! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند .
انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم .
خدا گفت : تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی .
از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند .
گفتم : مرا ببخش . من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم . اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم .
دیگر تو را فراموش نخواهم کرد .
خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگند هایم را باور کرد .
نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم
روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که
چگونه آن دشمنان گریخته مرا ، تنبیه کردند .
گفتم : خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم ؟
خدا گفت : هیچ ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن
و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم
گفتم : چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم ؟
گفت : اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی
و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود .
آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی
و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی
به زحمت بیندازی . چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی
زیرا تو و من یکی می شویم . بدان که من عشق مطلق ،
آرامش مطلق و نور مطلق هستم
و از هر چیزی بی نیازم .
اگر عشقم را بپذیری می شوی نور ،
آرامش و بی نیاز از هر چیز ...
و دیگران نیازمند تو و درپی تو...

برچسب: نویسنده: پرهام کاشانی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 8:19

صفحه بندی