

یازدهم آذرماه سالروز خزان مادرم
ﺩﻟﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ و ﺑﻮﯼ ﮔﻞﻫﺎﯼ ﭼﺎﺩﺭ ﻧﻤﺎﺯﺵ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﭼﺮﺧﺶ ﭼﺮﺥ ﺧﯿﺎﻃﯽ ﺍﺵ ﮐﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﺩﻭﺧﺖ

ﺩﻟﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺗﺎ ﻋﻄﺮ ﯾﺎﺱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﮐﻨﺪ
ﺩﻟﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﻻﻻﯾﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺧﻮﺍﺏ ﻏﻔﻠﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻣﯽ ﭘﺮﺍﻧﺪ

ﺩﻟﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺭﺍﺳﺖ ﻗﺎﻣﺖ ﻋﺎﺷﻖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ، که عشق و پاکی و صداقت و مهربانی را آموخت ، که مهربان باش ولو نامهربان باشند.

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺑﺨﻨﺪﻧﺪ
ﺩﻟﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ.آری امروز پس از سالها که سالروز رفتنش است باز هم دلم مادر می خواهد ؛ بیشتر از همیشه
وقتی بجای کلاغ در آن بازی کودکانه گفتم
: مامان پـر خندیدی و گفتی
من که پر ندارم**

**بزرگتر که شدم فهمیدم، تو هم پر داشتی**
وقتی که بودی بهارم بودی و ازآن روز که رفتی پاییز شد.
نبودن هایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمیکند
!!*و آدمهایی هستند که هرگز تکرار نمیشوند و تو آنگونه اي مـادر*!!

کودک که بودم وقتی زمین می خوردم مادرم
مرا می بوسید و تمام دردهایم از یادم میرفت
سالهاست زمین خوردم درد دارم اما
به جایش تمام بوسه هايت یادم آید.
برچسب:
نویسنده: پرهام کاشانی