خرید بک لینک

نتیجه تصویری برای عکس نوشته ذکر پنجشنبه ویسگون

بند ناف را بریدند و گریستیم از ترس جدایی

بند ناف را بریدند و گریستیم از ترس جدایی. اما رازش را نفهمیدیم. به مادر دل بستیم و روز اول مدرسه گریستیم و رازش را نفهمیدیم. به پدر دل بستیم و وقتی به آسمان رفت گریستیم و باز…. نفهمیدیم. به کیف صورتی گلدار…به دوچرخه آبی شبرنگ… بارها دل بستیم و از دست دادیم و شکستیم و باز نفهمیدیم. چقدر این درس “تنهایی” تکرار شد و ما رفوزه شدیم. این بند ناف را روز اول بریده بودند ولی ما هرروز به پای کسی یا چیزی گره زدیم تا زنده بمانیم و نفهمیدیم…..افسوس نفهمیدیم که قرارست روی پای خود بایستیم نفس از کسی قرض نگیریم قرار از کسی طلب نکنیم عشق صادقانه همراه با وفاداری بورزیم اما در بند عشق کسی نباشیم دوست بداریم اما منتظر دوست داشته شدن ناپایدار دیگران که هر روز با ترفندی و توجیهی ، به جایی دیگر دل می بندند ،نباشیمبه خودمان نور بنوشانیم و شور هدیه کنیم. دربند نباشیم….رها باشیم و آواز عشق سر دهیم. عزت انسان بودنمان را به پای ناز و کرشمه هر از گاهی بوالهوسانه و ناپایدار ،کسی قربانی نکنیم. بند ناف را خوب نبریده ایم…. به مویی بند ست… و هر از گاهی می لرزاندمان و صدای گریه امان را در می آورد .

برچسب: نویسنده: پرهام کاشانی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 0:11

صفحه بندی