خرید بک لینک

داستان غرور بشری!

یادمان باشد چه بودیم

این همه غرور برای چه ؟

افسانه پردازان یونانی داستان جوانی را نقل میکنند که به مدد

بالهایی که از موم ساخته بود، موفق میشود از زندانی که

در میان جزیرهای واقع بود و هیچ راه فراری نداشت، پرواز کند

و رهایی یابد.

«ایکاروس» که از فرار خود به وجد آمده بود، وسوسه شد که

بالاتر و بالاتر برود و در نهایت دچار این وسوسه شد که آن قدر بالا

رود تا به خورشید برسد. غافل از آن که چون به نزدیک خورشید

برسد، گرمای خورشید بال های مومی او را آب میکند. چنین شد

که ایکاروس نتوانست بر بلند پروازی خود غلبه کند و از اوج آسمان

فرو افتاد و به عمق اقیانوس فرو رفت.

داستان ایکاروس داستان غرور بشری است. داستان کسانی است

که در کسب دانش و معرفت و فضیلت و قدرت یا به واسطه

تلاش و همت خود و یا با پا گذاشتن بر شانه دیگری به موفقیت

میرسند،دچار افسون موفقیت میشوند و غرور و خودشیفتگی

باعث میگرددکه به وهم همه چیز دانی و همه چیز توانی

دچار شوند فراموش کنند که بودند و به واسطه تلاش و گذشت چه

کسانی به جایگاه فعلی رسیدند آن چنان فراموشی که وقتی

او را می بیینند گویا اصلا" نمی شناسند دریغ از یک سلام

و این نقطه سقوط آن ها است. هر چند خود را در بالا ببینند

آنها افت و سقوط در شرافت پیدا کرده اند .


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

حکایت میکنند که حضرت مسیح روزی با گروهی مواجه شد که

در کار آماده شدن برای سنگسار زنی به نام «ماریا ماگدانلا» بودند.

این زن در روز مقدس تن فروشی کرده بود و از نظر آن قوم

شایسته ی سختترین تنبیه بود. حضرت مسیح به آن قوم

می گوید: هرکس تا کنون گناه نکرده، اولین سنگ را پرتاب کند.»

طبیعی است که اغلب مردم خود را چندان بی گناه نمیدانستند

که برای پرتاب اولین سنگ داوطلب شوند؛ لذا پا پیش نگذاشتند.

پیرمردی مقدس مآب و زاهد پیشه مانند عده ای پیر عابد و زاهد نما

خود شیفته در عصر ماکه خود را گناهکار نمیدانست،

قدم پیش نهاد تا اولین سنگ را پرتاب کند. در این وقت

حضرت مسیح در گوش او نجوا کردند:

« آیا کسی که خود را کاملا" بی گناه میداند، دچار تکبر نیست؟

و آیا تکبر همان گناه بزرگی نبود که ابلیس به خاطر آن از درگاه

خداوند طرد شد و ملعون گردید؟!»

و سنگ از دست آن مرد به زمین افتاد!

لائوتزو حکیم چینی چنین گفته است که:

«هر چیز که به اوج خود برسد، ضد خود را ایجاد میکند!»

او نیز سرنوشت ایکاروس را تمثیل کرده است. سرنوشت کسی

که محدودیتهای بشری خود را نپذیرفته است و تصمیم گرفته

به خورشید واصل شود و از این روست که در قعر تاریک اقیانوس

فرو میغلتد.

اگر نتیجه سال ها عبادت و زهد و پرهیز و خدمات صادقانه ،

خود بزرگ بینی و کبر و غرور گردد، انسان از اوج عبودیت به قعر

شرک و خودشیفتگی سقوط میکند.

انسان های خود شیفته بت پرستانی هستند که به عکس خود که

در آینه می بینند، سجده میکنند! و این همان نقطهای است

که پائولو کوئیلو داستان نویس برزیلی آن را چنین توصیف میکند:

«فرشته تبدیل به ابر دژخیم میشود»!

میشل دومونتی فیلسوف فرانسوی بزرگ ترین فضیلت را توجه به

ضعفها و محدودیت های بشریمان می دانست؛ لذا در زندگینامه

خود نوشت (اتوبیوگرافی) خود به جای آن که از رفتارهای

قهرمانانه و مکاشفات و تأملات فیلسوفانه اش بگوید از اجابت

مزاج و جزئیات زندگی پیش پا افتاده بشری خود میگوید!

قطعاً دومونتی می دانسته که وضعیت اجابت مزاج و بدخوابی

و بی کفایتی جسمی او آنقدر اهمیت ندارند که نسلهای آینده

را به خواندن آن ها دعوت کند. او با این کار و همچنین با مقایسه

خود با بزی که در مزرعهاش میچریده، میخواسته ما را از خواب

شیرین خودشیفتگی بپراند.

اگر فراموش کنیم که بشری هستیم گرفتار محدودیت و ضعف

و خطا پذیری، هر موفقیت و پیشرفتی می تواند جامی از باده غرور

باشد و در چنین شرایطی انباشتگی موفقیتها نه تنها ما را به

سمت سعادت پیش نخواهد برد که روزی ما را دچار

بدمستی خواهد کرد. چنان که برای خود حقوق فرابشری

قائل خواهیم شد.

اینجاست که حافظ هشدارمان میدهد:

حافظ، نه حد ماست چنین لافها زدن

پا از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم

برچسب: مشاوره داستان نویسی,داستان مشاوره ای,داستانهای مشاوره ای,داستان مشاوره,داستانهای مشاوره,داستانک مشاوره ای,داستان مشاوره خانواده,داستانهای مشاوره خانواده, نویسنده: پرهام کاشانی تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 18:10

صفحه بندی